اختراع ساده من,

کنت شینوزوکا
|
TEDYouth 2014
اختراع ساده من ، طراحی شده برای محافظت از پدر بزرگ من

سریعترین تهدید در حال رشد سلامت آمریکایی ها چیست؟ سرطان؟ حمله قلبی؟ دیابت؟ در حقیقت جواب هیچ کدام از این ها نیست؛ بیماری آلزایمر است. هر ۶۷ ثانیه، یک نفر در آمریکا مبتلا به آلزایمر تشخیص داده می شود. به طوری که در سال ۲۰۵۰ تعداد بیماران آلزایمر سه برابر می شود، مراقبت از آنها، به اضافه بقیه جمعیت در حال پیر شدن به چالش اجتماعی بزرگی تبدیل خواهد شد.

00:38
خانواده من به طور دست اول، مشکلات مراقبت از یک بیمار آلزایمررا تجربه کرده است. بزرگ شدن در خانواده ای از سه نسل. من همیشه به پدربزرگم خیلی نزدیک بوده ام. وقتی چهار سالم بود، پدربزرگم و من در پارکی در ژاپن در حال قدم زدن بودیم، وقتی او ناگهان گم شد. اون ییکی از ترسناک ترین لحظاتی که در زندگی تجربه کرده ام، و همچنین اولین مثالی بود که به ما خبر داد پدربزگم بیماری آلزایمر داشت. در ۱۲ سال گذشته وضع او بدتر و بدتر شد و به خصوص سرگردانی های او برای خانواده من خیلی استرس زا بود. عمه من، مراقب اصلی او واقعا تقلا می کرد تا شب بیدار بماند و مراقب او باشد، حتی گاهی نمی توانست او را در حال ترک تخت بگیرد. من واقعا نگران سلامتی عمه ام شدم، همینطور امنیت پدربزرگم. شدیدا به دنبال راه حلی برای مشکلات خانواده ام بودم، ولی نتوانستم پیدا کنم.

01:24
سپس، یک شب، حدود دو سال قبل مراقب پدربزرگم بودم که دیدم در حال بلند شدن از تختش است. وقتی پایش روی زمین آمد فکر کردم، چرا یک سنسور فشار زیر پاشنه پای او قرار نمیدهم؟ وقتی او پایش را از تخت خارج کند و روی زمین بگذارد سنسور فشار، افزایش فشار بوجود آمده توسط وزن بدن را شناسایی میکند و بعد یک هشدار شنیداری را به صورت بیسیم به موبایل مراقب میفرستد. به این ترتیب، عمه من می توانست بهتر شب ها بهتر بخوابد، بدون این که نگران سرگردانی های پدربزرگم باشد.

01:51
حالا میخواهم نمایشی با این جوراب داشته باشم. میتونم لطفا جوراب مدل رو روی صحنه داشته باشم؟ عالیست. خوب وقتی که بیمار روی زمین قدم میگذارد– (بوق) هشدار به موبایل مراقب فرستاده میشود.

02:16
ممنون. (تشویق حاضرین)

02:18
ممنون، جوراب مدل.

02:24
این یک نقاشی از طراحی اولیه من است.

02:27
انگیزه من برای ساخت تکنولوژیی بر اساس سنسور احتمالا از عشق مادامالعمر من برای سنسورها و تکنولوژی ریشه می گیرد. وقتی شش سالم بود، یکی از دوستان خانوادگی بزرگسال در دستشویی زمین خورد و صدمات جدی متحمل شد، من نگران پدربزرگ و مادربزرگم شده بودم و تصمیم برای اختراع یک سیستم دستشویی هوشمند گرفتم. سنسورهای حرکتی درون کاشی های کف دستشویی نصب می شدند. برای تشخیص زمین خوردن بیماران سالخورده در دستشویی ها چون در آن زمان فقط شش سال داشتم و هنوز از مهدکودک فارغ التحصیل نشده بودم، منابع و ابزارهای لازم برای تبدیل ایده ام به واقعیت نداشتم. با این حال، تجربه تحقیق من علاقه محکمی برای استفاده از سنسورها در کمک به میانسالان در من ایجاد کرد. من واقعا عقیده دارم سنسورها میتوانند کیفیت زندگی میانسالان را بهبود بخشند.

03:12
وقتی طرح ام را برای بررسی ارائه کردم متوجه شدم با سه چالش اصلی روبرو هستم اول، ساخت یک سنسور دوم، طراحی مدار و سوم، برنامه نویسی یک برنامه موبایل. در حقیقت باعث شد متوجه شوم که پروژه من سخت تر از چیزی بود که در ابتدا به آن فکر کرده بودم.

03:26
ابتدا، باید یک سنسور نازک و قابل انعطاف و قابل پوشیدن میساختم که به راحتی زیر پای بیمار قرار بگیرد. بعد از تحقیق و آزمایش گسترده مواد مختلف مثل لاستیک، که متوجه شدم برای به راحتی پوشیدن در کف پا خیلی ضخیم بود تصمیم گرفتم تا سنسوری فیلمی چاپ کنم. با ذرات جوهری هادی الکتریکی حساس به فشار وقتی فشار اعمال میشود، هدایت بین ذرات افزایش می یابد. بنابراین، میتوانستم مداری طراحی کنم تا فشار را اندازه گیری کند. بوسیله اندازه گیری مقاومت الکتریکی

03:53
بعد، باید یک مدار بیسیم الکتریکی قابل پوشیدن طراحی میکردم، ولی ارسال سیگنال بیسیم مقدار زیادی انرژی استفاده می کند و باتری های سنگین و بزرگی نیاز دارد. خوشبختانه، توانستم از تکنولوژی کم مصرف بلوتوث پی ببرم که با توان خیلی کم و باتری اندازه سکه کار می کند. از قطع شدن سیستم در نیمه شب جلوگیری می کرد.

04:11
درآخر، باید یک برنامه موبایل میساختم که ضرورتا موبایل مراقب را به یک مانیتور از راه دور تبدیل کند. برای این باید دانش برنامه نویسی جاوا و ایکس-کد خودم را گسترش میدادم، همچنین باید برنامه کد نویسی برای دستگاه های کم مصرف بلوتوث را یاد میگرفتم. بوسیله تماشای ویدیوهای یوتیوب و خواندن کتاب های گوناگون

04:29
با تجمیع این اجزا، توانستم دو نمونه اولیه موفق بسازم. یکی که سنسور درون جوراب جاسازی شده است و یکی دیگر که توسط اجتماع سنسورهای قابل به هم پیوستن که می تواند با چسبیدندن با کف پای بیمار ارتباط برقرار کند. من دستگاه را حدود یک سال است روی پدربزرگم امتحان کرده ام و نرخ موفقیت صد درصدی داشته است. در تشخیص بیش از ۹۰۰ مورد از سرگردانی های او طی تابستان گذشته. من توانستم نسخه اولیه دستگاهم را آزمایش کنم در چندین موسسه مراقبتی در کالیفرنیا و در حال حاضر در حال ترکیب بازخورد هستم برای قابل عرضه تر کردن این محصول. آزمایش دستگاه روی چندین بیمار باعث شد متوجه شوم که نیاز به ابداع روش هایی برای مردمی که نمی خواهند در موقع خواب جوراب بپوشند، دارم.

05:08
خوب، سنسور دیتا، جمع آوری شده از چندین بیمار می تواند برای بهبود مراقبت از بیمار مناسب باشد. همچنین منجر به علاج احتمالی این بیماری شود. برای مثال، در حال حاضر مشغول انجام آزمایش رو هم بستگی تناوب سرگردانی های شبانه و رژیم و فعالیت های روزانه آن ها هستم.

05:25
چیزی که هرگز فراموش نمیکنم وقتی است که دستگاهم اولین سرگردانی شبانه پدربزرگم رو گرفت. در آن لحظه، من واقعا توسط قدرت تکنولوژی در جهت تغییر زندگی برای بهتر شدن شگفت زده بودم. مردم در حال زندگی با سلامت و خوشحالی و این دنیایی است که من تصور می کنم.

05:40
خیلی ممنون از شما.

05:42
(تشویق حاضرین)

جاهایی که شادی پنهان است و چگونه می توان آن را پیدا کرد شکوفه های گیلاس و رنگین کمان ها ، حباب ها و چشمان مسخره: چرا به نظر می رسد برخی از موارد باعث ایجاد چنین شادی جهانی می شوند؟ در این گفتگوی فریبنده ، اینگرید فتل لی ریشه های شگفت آور ملموس شادی را آشکار می کند و نشان می دهد که چگونه همه ما می توانیم - بیشتر و بیشتر در جهان پیرامون خود پیدا کنیم - و ایجاد کنیم.
پیدا کردن شادی‌های پنهان,

 

پیدا کردن شادی‌های پنهان

اینگرید فتل لی

 

TED2018
جاهایی که شادی پنهان است و چگونه می توان آن را پیدا کرد

شکوفه های گیلاس و رنگین کمان ها ، حباب ها و چشمان مسخره: چرا به نظر می رسد برخی از موارد باعث ایجاد چنین شادی جهانی می شوند؟ در این گفتگوی فریبنده ، اینگرید فتل لی ریشه های شگفت آور ملموس شادی را آشکار می کند و نشان می دهد که چگونه همه ما می توانیم – بیشتر و بیشتر در جهان پیرامون خود پیدا کنیم – و ایجاد کنیم.

 

محتوای این فیلم :
سال ۲۰۰۸ است، و تازه سال اول دانشگاه طراحی را تمام می‌کنم. و موقع اولین ژوژمان پایان سال‌ام شده، که نوعی شکنجه آیینی برای دانشجویان طراحی است، جایی که مجبور به آوردن همه کارهایی هستید که طی سال انجام داده‌اید و آنها را روی میز می‌چینید و کنار آن می‌ایستید درحالی که تعدادی از استادان که اکثرشان را هم تابحال ندیده‌اید، عقاید فیلتر نشده‌شان را نثارتان می‌کنند.

 

خوب نوبت من است و کنار میز ایستادم، همه چیز کنار هم مرتب قرار دارد، و امیدوارم که استادهایم بتوانند ببینند چقدر تلاش صرف این کردم که طرح‌هایم کاربردی، ارگونومیک و پایدار باشند. و من واقعا داشتم عصبی می‌شدم، زیرا برای مدت طولانی، کسی چیزی نگفت. فقط سکوت کامل بود. و بعد یکی از استادها شروع به صحبت کرد و گفت، ” از کارت حظ زیاد بردم.”

حظ؟(شادی و ذوق زیاد ) می‌خواستم طراح باشم تا مشکلات واقعی را حل کنم. به گمانم شادی و ذوق زیاد خوب است اما خیلی سطحی است — پر اهمیت نیست. اما به نوعی هم کنجکاو شده بودم، چون شادی و ذوق زیاد حس غیر قابل لمسی است، و چطور از میز کنار دستم ناشی می‌شود؟ از استادها پرسیدم، “چطور چیزها باعث حس شادی و ذوق زیاد در شما می‌شوند؟

چطور چیزهای قابل لمس در ما موجب حس غیر قابل لمس شادی و ذوق زیاد می‌شوند؟” زیر لب چیزهایی گفتند و دستشان را توی هوا تکان دادند. “می‌شن دیگه.” جوابشان بود.

وسایلم را برای تابستان جمع و جور کردم، اما این سوال دست از سرم برنمی‌داشت … و باعث شروع سفری شد — که آن موقع نمی‌دانستم ۱۰ سال طول می‌کشد — برای فهم رابطه بین جهان فیزیکی و حس خیال‌پرستانه و رمزآلودی بنام «شادی و ذوق زیاد». و کشف کردم آنها نه تنها به هم وصل هستند، بلکه جهان فیزیکی می‌تواند منبع قدرتمندی برای ما باشد برای خلق زندگی‌های شادتر و سالم‌تر.

و بعد از بازبینی کارم، فکر کردم، “حس شادی و ذوق زیاد را می‌شناسم، اما دقیقاً چه هست؟”

و پی بردم که حتی دانشمندها با هم همیشه اتفاق نظر ندارند، و گاهی از کلمه‌های “خوشبختی” “شادی و ذوق زیاد” و “مثبت بودن” کما بیش جای هم استفاده می‌کنند. اما در مفهوم کلی، وقتی روانشناس‌ها زمانی از کلمه شادی و ذوق زیاد استفاده می‌کنند، که منظورشان تجربه آنی، پرشوری ازحسی مثبت باشد — حسی که باعث لبخند زدن و خنده ما می‌شود و می‌خواهیم که بالا و پایین بپریم.

و این در اصل یک چیز فنی است. آن حس خواستن برای بالا و پایین پریدن یکی از راه‌هایی است که دانشمندان شادی و ذوق زیاد را می‌سنجند.

با خوشبختی فرق دارد، که حس خوب بودن ما را در طی زمان می‌سنجد. شادی و ذوق زیاد درباره احساس خوب داشتن در شادی و ذوق زیاده است، همین حالا.

و برایم جالب بود زیرا از لحاظ فرهنگی، ما درگیر در جستجوی خوشبختی بودن هستیم، و بنوعی در این روند از شادی و ذوق زیاد بردن غفلت می‌کنیم.

بنابراین این مورد من را به فکر انداخت: منشاء شادی و ذوق زیاد بردن از کجاست؟ از هر که می‌شناختم پرسیدم، و حتی آدم‌هایی که در خیابان می‌دیدم، درباره هر آنچه باعث شادی و ذوق زیاد بردنشان می‌شد. در مترو، در کافه، در هواپیما، اینطوری، “سلام، از دیدنتون خوشحالم.

چی باعث می‌شه شادی و ذوق زیاد ببرید؟” حس یک کاراگاه را داشتم. مثل این بودم، ” آخرین بار کی آن را دیدی؟ با کی بودی؟ چه رنگی بود؟ کس دیگر هم آن را دید؟” نانسی درو شادی و ذوق زیاد بردن بودم.
و بعد از چند ماه، متوجه شدم که چیزهای خاصی بودند که مدام تکرار و تکرار می‌شدند. چیزهایی مثل شکوفهٔ درخت گیلاس و حباب‌ها … استخر شنا و خانه درختی … بالون و چشمهای چپول پلاستیکی —
و بستنی قیفی، بخصوص آنهایی که طعم دهنده رنگی دارند. چیزهایی از این دست که ظاهرا فراتر از موضوع سن و سال و جنسیت و قومیت است. منظورم این است که اگر فکر کنید، همه سرمان را سمت آسمان می‌چرخانیم وقتی قوس ملون رنگین کمان در آسمان پدیدار می‌شود. و آتش‌بازی — حتی لازم نیست بدانیم برای چه هستند، و این حس را داریم که ما هم جشن گرفتیم.

 

اینها فقط برای آدمهای معدود مسرت‌بخش نیستند؛ تقریبا برای همه همینطور هستند. آنها شادی و ذوق زیاد‌های جهانی هستند. و دیدن همه آنها با هم، به من این حس امیدواری غیرقابل توصیف را می‌دهد. این دنیای بشدت تفکیک شده و چند قطبی شده بخاطر سیاست اغلب باعث شود این تفاوتهای ما طوری وسیع شوند که نتوان بر آن چیره شد.

 

و ته همه اینها بخشی از ما هست که شادی و ذوق زیاد را در چیزهای یکسانی پیدا می‌کند. و اغلب با این که به ما گفته شده اینها لذت‌های زودگذر هستند، در واقع، واقعاً مهم هستند، زیرا به ما انسانیت مشترکی را یادآوری می‌کند که در تجربه متداول خود از جهان فیزیکی می‌یابیم.

اما هنوز نیاز داشتم بدانم: چه چیزی در اینها هست که اینقدر مسرت‌بخش می‌شوند؟ تصویرهایی از آنها را روی دیوار استودیوی خودم داشتم، و هر روز که وارد آنجا می‌شدم سعی می‌کردم درکشان کنم.

 

و بعد یک روز، چیزی کلیک خورد. همه این الگوها را دیدم … چیزهای گرد … رنگ‌های روشن … اشکال متقارن … حس فزونی و تعدد … احساسی از سبکی و ارتفاع. وقتی از این منظر دیدم، پی بردم که هر چند حس شادی و ذوق زیاد بردن عجیب و گیج کننده است، می‌توانیم ویژگی‌های قابل درک و فیزیکی را به آن نسبت دهیم، یا آنچه طراحان زیبایی شناسی می‌نامند، واژه‌ای که از همان ریشه واژه یونانی “aísthomai” می‌آید، به معنی، «حس می‌کنم،» «احساس می‌کنم،» «درک می‌کنم.»

و چون این الگوها به ما می‌گفتند که شادی و ذوق زیاد با این حس‌ها شروع می‌شود، آنها را «زیبایی‌شناسی شادی و ذوق زیاد» می‌نامم؛ شور شادی و ذوق زیاد بردن. و به لطف این کشف، همانطور که در اطراف می‌چرخیدم، فهمیدم که هر جا می‌رفتم شروع به شناسایی حظ کوچولو و ذوق زیاد بردن‌ می‌کردم — یک اتومبیل زرد قدیمی یا یک اثر هنر خیابانی هوشمندانه. مثل این بود که عینک با شیشه صورتی به چشم داشته باشم، و الان فهمیده باشم که دنبال چه هستم، همه جا آن را می‌دیدم. مثل این بود که این شادی و ذوق زیادات کوچولوی شادی و ذوق زیاد درست جلوی چشمم پنهان باشند.

و در آن زمان، به کشف دیگری رسیدم، که اگر اینها چیزهایی هستند که برای ما شادی می‌آورند، پس چرا دنیا اینقدر این شکلی است؟

برای چه برای کار کردن آنجا می‌رویم؟ چرا فرزندانمان را به مدارس این شکلی می‌فرستیم؟

چرا شهرهای ما این شکلی است؟ و چرا این از همه بیشتر در مکانهایی حادتر است که محل اسکان آدمهایی است که بیش از همه بین ما آسیب‌پذیر هستند: خانه‌های سالمندان، بیمارستان‌ها، پناهگاه بیخانمان‌ها، پروژه‌های اسکان‌دهی. چطور کار ما به چنین دنیایی می‌رسد؟

همه ما شروعی پر از کیف کردن داریم، اما با بزرگتر شدنمان، رنگارنگ یا سرشار از شوق بودن پای قضاوت را به میان می‌کشند. بزرگسالانی که شادی و ذوق زیاد واقعی را نشان می‌دهند اغلب بچه‌گانه یا خیلی زنانه یا غیرجدی یا عیاش تلقی می‌شوند، و بنابراین جلوی شادی و ذوق زیاد بردن خود را می‌گیریم، و کارمان به زندگی در چنین جهانی ختم می‌شود.

اما اگر از جنبه‌های زیبایی شادی و ذوق زیاد بتوان استفاده کرد برای یافت شادی و ذوق زیاد بیشتر در دنیای اطرافمان، پس آیا نمی‌شود از آن برای خلق شادی و ذوق زیاد بیشتر استفاده کرد؟

دو سال گذشته را صرف زیر و رو کردن زمین کرده‌ام، در جستجوی راههای مختلفی که آدمها به این سوال پاسخ داده‌اند. و این کار من را به آراکاوای هنرمند و مادلن گینز شاعر رساند، کسانی که معتقد بودند این نوع محیط‌ها واقعاً ما را می‌کشد. و بنابراین شروع به خلق آپارتمانی کردند که به باورشان روند پیری را معکوس می‌کرد. و این شد.

اینجا واقعی است، درست بیرون از توکیوست. یک شب را آنجا ماندم که خیلی باحال بود.

کف آنجا موجدار بود، بنابراین بجای راه رفتن بیشتر بپر بپر داشتید، و رنگهای روشن همه جای آن بود. مطمئن نیستم که جوانتر از آنجا برگشته باشم، اما بیشتر به این می‌ماند که در تلاش برای خلق آپارتمانی که باعث شود حس جوانی در ما ایجاد کند، چیزی خلق شده بود که مسرت بخش بود. و بله، برای زندگی روزمره کمی زیادی است اما باعث شد فکر کنم: بقیه ما چطور؟ چطور این ایده‌ها را به جهان واقعی برگردانیم؟

 

پس شروع کردم به گشتن پی کسانی که این کار را می‌کردند. برای مثال، این بیمارستان را هنرمند دانمارکی پل ژرنز طراحی کرده است. یا این دانشگاه ‌ها، که موسسه غیرانتفاعی پابلی کالر تغییرشان داده است. چیز جالبی که پابلی کالر از دست اندرکاران دانشگاه شنیده این است که حضور بچه‌ها بیشتر شد، دیوارنویسی ناپدید شد و در واقع بچه‌ها در این دانشگاه ‌های نقاشی شده حس امنیت بیشتری داشتند.

 

و این هم راستا با تحقیقی است که در چهار کشور صورت گرفته، که نشان داد افرادی که در ادارات رنگی‌تر کار می‌کنند در واقع هوشیارتر، با اعتماد به نفس بیشتر، و دوستانه‌تر از آنهایی هستند که در فضاهای دلگیر کار می‌کنند.

چرا باید اینطور باشد؟ خب در حالیکه داشتم روی عشقمان به رنگ کار می‌کردم پی بردم بعضی پژوهشگرها بین تکامل ما با آن ارتباطی می‌بینند. رنگ، در شیوه‌ای بسیار اولیه، نشانه حیات و انرژی است. و این درباره افزونی هم صادق است. ما در جهانی تکامل یافتیم که کمیابی خطرناک است و فزونی به معنای بقاء است. بنابراین، یک آب نبات — شاید فکر کنید چون فقط یکی است

خیلی مسرت بخش نیست، اما چند‌ برابرش کنید، و آنوقت یک مشت از مسرت‌بخش‌ترین مواد دنیا را دارید. امانوئل مورائو خیلی از این ایده در کارهایش استفاده می‌کند، این خانه سالمندانی است که او طراحی کرده است او در آنجا از این گوی‌های چندرنگ برای خلق حس فزونی استفاده کرده است.

 

و از این چیزهای گرد چه دستگیرم شد؟ خب، از قرار عصب شناس‌ها این را نیز قبلا بررسی کرده‌اند. آدم‌ها را توی دستگاه‌های اسکنر مغزی گذاشتند، و به آنها تصاویر اشیاء زاویه‌دار و گرد را نشان دادند.

و فهمیدند که در آمیگدال، آن بخش از مغز که با ترس و اضطراب درگیر است زمانی که آدمها به اشیاء زاویه‌دار نگاه کنند روشن می‌شود، اما در نگاه کردن به اشیا گرد اینطور نیست. برداشت این است که چون در طبیعت زاویه‌ها اغلب به چیزهایی برمی‌گردد که برای ما خطرناک است، پس حس ناخودآگاهی از احتیاط را نسبت به این اشکال داریم در حالیکه پیچ و تاب خوشایند است.

آن را می‌توانید در دبستان جدید سندی هوک ببینید. پس از تیراندازی جمعی آنجا در ۲۰۱۲، شرکت معماران سویگال و شرکاء می‌دانستند که نیاز به خلق ساختمانی داشتند که امن باشد اما در عین حال چیزی که شادی و ذوق زیاد کردنی باشد و بنابراین آن را از انحنا پر کردند. در کنارهای بنا موج‌هایی جریان دارد و این سایبان‌های پرموج در ورودی و کل بنا به سمت ورودی در حالتی خوشامدگویانه انحنا پیدا می‌کنند.

هر شادی و ذوق زیاده از شادی و ذوق زیاد کردن کوچک است، اما طی زمان، در بخشهایی شروع به بیشتر شدن می‌کند. و بنابراین درعوض دنبال کردن خوشبختی، کاری که باید کنیم درآغوش گرفتن شادی و ذوق زیاد کردن و یافتن راه‌هایی است که خود را بیشتر در معرض آن قرار دهیم. در اعماق وجود ما، ما از این کشش برای جستجوی مسرت در پیرامون خود برخوردار هستیم.

 

و آن را به دلیلی داریم. مسرت چیز زائدی نیست. مستقیماً با غریزه اساسی بقای ما در ارتباط است. در ابتدایی‌ترین سطح، کشش سوی شادی و ذوق زیاد بردن، کشش به سمت حیات است.

 

گراهام هیل · روزنامه نگار، گراهام هیل بنیانگذار TreeHugger.com و LifeEdited است. او به جهان سفر می کند تا داستان های پایداری و مینیمالیسم را بازگو کند. او توییتGHill را توییت می کند.
وسایل کمتر، شادی بیشتر در زندگی,

گراهام هیل ، نویسنده و طراح ، می پرسد: آیا داشتن موارد کمتری ، در اتاق کمتر می تواند باعث شادی بیشتر شود؟ او پرونده ای را برای گرفتن فضای کمتری فراهم می کند ، و سه قانون را برای ویرایش زندگی شما وضع می کند.

این گفتگو در یک کنفرانس رسمی TED ارائه شد و توسط سردبیران ما در صفحه اصلی نمایش داده شد.
گراهام هیل · روزنامه نگار،
گراهام هیل بنیانگذار TreeHugger.com و LifeEdited است. او به جهان سفر می کند تا داستان های پایداری و مینیمالیسم را بازگو کند. او توییتGHill را توییت می کند.

محتوای این فیلم :
توي این جعبه چیه؟ هر چي كه هست باید خيلي مهم باشه، چون من با اون سفر كرده‌ام، جابه‌جاش كرده‌ام از يه آپارتمان به آپارتمان ديگه و آپارتمان دیگه.

به نظر آشنا میاد؟ میدونستيد ما آمریکایی‌ها حدود سه برابر فضاي بيشتر از چيزي كه پنجاه سال پیش داشتيم، داريم؟ سه برابر. خب شاید فکر کنید، با اين‌همه فضای بيشتر، ما مي‌تونيم جای بيشتري برای همه وسايل‌مان داشته باشیم. نه. صنعت جدیدي در شهر ايجاد شده، يه صنعت 22 میليارد دلاری با فضاي 2.2 ميليارد فوت مربعي براي انبارهای شخصی.

خب، فضاي ما سه برابر بيشتر شده، اما چنان خریدارهای خوبی شدیم که باز هم جاي بیشتری نیاز داریم. خب این به كجا ختم میشه؟ بدهی‌هاي فراوان روی کارت اعتباری، و يه دنيا تاثيرات زيست‌محيطي، و شاید اتفاقی نباشه، كه سطح رضايت ما همسطح پنجاه سال گذشته‌ است.

بسیار خوب، من اینجا هستم که بگم راه بهتری هم هست، که در آن کمتر عملا مي‌تونه با بیشتر برابر باشه. شرط می‌بندم که بیشتر ماها در برخي موارد شادی حاصل از کمتر را تجربه‌ کرده‌ایم: [مثلا در] کالج– در خوابگاه‌تان، هنگام سفر- در يك اتاق هتل، در اردوگاه- اساسا” بدون هیچ چیز، يا شاید در یک قایق. اون مورد برای شما هرچه كه بوده، شرط میبندم، در كنار چیزهای دیگر، به شما آزادی بیشتر و وقت بیشتری داده.

خب من مي‌خوام بگم که وسائل کمتر و فضای کمتر مساويه با يك جاي كوچكتر. در واقع این يه روش بسیار عالی برای پس‌انداز يه مقدار پوله. و به شما راحتی بیشتری در زندگیتون ميده.

به همين خاطر، من پروژه‌ای را شروع کردم به نام ” اصلاح زندگی” در وب سایت lifeedited.org تا اين موضوع را پیش ببرم و راه‌حل‌هاي بزرگی در اين حوزه پيدا كنم. قدم اول: مساله آپارتمان 420 فوت مربع و انباشته از وسايلم در منطقه منهتن را با شرکای Mutopo and Jovoto.com در ميان گذاشتم.

من همه اینها را خواستم– دفتر کار خانگی، فضای غذاخوری برای ده نفر، جايي برای مهمانان، و همه وسائل کایت سواریم. با بیش از 300 طراح داخلی از سراسر جهان، من جعبه جواهر کوچکم را به‌دست آوردم. با خرید یک خونه 420 فوت مربعي( 39 متر مربعي) به جاي يه خونه 600 فوت مربعي(56 متر مربعي)، بلافاصله 200 فوت مربع صرفه‌جويي کرده‌ام.

فضای کوچکتر تجهيزات کوچکتري مي‌خواد– اینجا هم يه مقدار ديگه پول صرفه‌جوئی ميشه، و در كنار آن تاثيرات زيست‌محيطي كمتري هم ايجاد ميشه. و چون این واقعا” برای یک مجموعه لوازم گلچين شده — يعني وسائل مورد علاقه من–طراحی شده بود و واقعا برای من طراحی شده بود، من از اينكه آنجا زندگي مي‌كنم خيلي هیجان‌زده هستم.

خب، چطور ميشه کوچک زندگی کرد؟ سه رویکرد اصلی هست. اول از همه، باید بیرحمانه اصلاح کنی. ما باید شاهراه‌هاي زندگیمان را پاکسازي کنیم.

و این تيشرت که چند ساله نپوشیدمش؟ وقتشه که بندازمش دور. باید چیزهای زائد را از زندگیمون بندازيم بیرون، و بايد یاد بگيریم که مانع ورود آنها بشیم. بايد قبل از هر خرید فکر کنیم. و از خودمان بپرسیم، ” آیا خريد اين واقعاً منو خوشحال‌تر خواهد کرد؟ حقيقتاً؟”

به هرترتيب، ما باید خريد كنيم و يه سري وسائل عالی داشته باشیم. اما وسایلی می‌خوایم که چند سال آنها را دوست داشته باشیم، نه صِرف یک وسیله.

دوم: عبارت تاكيدي جديد ما: کوچيک جذابه. ما بهر‌ه‌وری فضا را می‌خوایم. ما وسايلي رو می‌خوایم که برای استفاده در مدت زمان زیاد طراحي‌شده باشن، نه صرفا براي یه مورد نادر.

چرا یک اجاق گاز شش شعله داشته باشيم وقتی که از سه تاي آن هم به ندرت استفاده می‌کنیم؟ خب ما چيزهايي رو مي‌خوايم كه مجموعه باشن و توي هم جا بشن، چيزهايي رو می‌خوایم كه روي هم جمع بشن، دیجیتالیزه باشن. می‌تونید کاغذ، کتاب ، فیلم بردارید و بعد ناپدیدش کنید– این جادوئیه.

و سرانجام اينكه، ما فضاها و وسايل خانه چند منظوره می‌خوایم– یک روشویی كه با يه توالت تركيب شده، میز غذايي که تبدیل به تخت خواب ميشه– همان فضا، یک میز کناري کوچک كه قابل بزرگ شدن برای نشستن ده نفر است.

در اينجا در طرح برنده “اصلاح زندگی” در بازسازي يك خانه، ما یک دیوار متحرک را با اثاثیه متحرك تركيب كرديم تا فضاي بيشتري داشته باشيم. به میز قهوه نگاه کنید– این ميز از طول و عرض به اندازه نشستن ده نفر بزرگ می‌شه.

دفتر کار من تا شد و کنار رفت، به آسانی پنهان شد. تخت خوابم با اشاره دو انگشت از ديوار بالا رفت. مهمانان؟ دیوار متحرک را حرکت بديد، و چندتا تخت تاشده برای مهمانان داشته باشید. و البته، سينماي خانگي من.

خب من نمیگویم که همه بايد در 420 فوت مربع فضا زندگی کنن. اما منافع اصلاح زندگی را در نظر داشته باشيد.
از 3000 به 2000 از 1500 به 1000 فوت مربع. بیشتر ماها، شاید همه ما، برای چند روزی در اينجا با چند تا چمدان، با یک فضای کوچک، در يك اتاق هتل شايد خيلي خوشحال باشیم.

بنابراين، وقتی به خانه میروید و از در وارد می‌شيد، یک ثانیه صبر کنين و از خودتان بپرسین، ” آیا میتوانم “زندگيم را به سبك كوچكتر اصلاح” کنم؟ آیا اينكار به من آزادی بیشتري ميده؟ شاید یک کم وقت بیشتر؟

توي این جعبه چیه؟ این واقعا” مهم نیست.
میدونم که بهش نياز ندارم. در جعبه شما چیه؟ شاید، فقط شاید، کمتر بتوانه با بیشتر برابر باشه. بنابراين، اجازه بديد جا را برای وسائل خوب فراهم کنیم.

سپاسگزارم.

چگونه اعتماد به نفس خود را ایجاد کنید؟,

 

 

 

 

 

چگونه اعتماد به نفس را در خود و  دیگران ایجاد کنید ؟

 

 

مربی و فعال بریتانی بسته نت می گوید: “اعتماد به نفس ، جرقه لازم قبل از هر چیز دیگری است که می تواند باشد.” وی در یک گفتگوی الهام بخش ، سه راه برای شکستن رمز اعتماد به نفس را دارد – و رویای او برای جهانی که اعتماد انقلابی به تبدیل کردن جاه طلبانه ترین رویاهای ما به واقعیت کمک می کند.

 

این گفتگو در یک کنفرانس رسمی TED ارائه شد و توسط سردبیران ما در صفحه اصلی نمایش داده شد.

 

متن ویدئو :

خب، وقتی دختر کوچکی بودم، کتابی روی میز عسلی در اتاق نشیمن‌مان بود، که فاصله کمی از در ورودی‌مان داشت. اتاق پذیرایی اولین تاثیر را می‌گذارد. در اتاق پذیرایی‌مان فرش سفید و عتیقه‌ای داشتیم که از ارزشمندترین چیزهای مادرم بود. آن اتاق مظهر جانفشانی‌ نسل‌هایی بود که از فقر و یا از سیاست مرده بودند، آنها استطاعت خرید یک عتیقه را نداشتند چه برسد به خانه طبقه متوسط که آنها را درآن خانه بگذارد. آن اتاق باید عالی می‌ماند. اما من هر روز این اتاقِ عالی را به‌هم می‌ریختم تا فقط آن کتاب را ببینم. روی جلد کتاب زنی به نام سِپتیما کلارک نشسته بود. او با نیم‌رخی بی‌نقص در حالی که صورتش را به آسمان گرفته بود، نشسته بود. گیسوانش بافت آفریقایی جوگندمی‌ای داشت که دور سرش تابانده بود. و غرور و فرزانگی که از پوست تیره‌اش نشأت می‌گرفت.

سِپتیما کلارک یک فعال و یک آموزگار بود، و زنی که درنهایت او را الگو و سرلوحه کارم قرار دادم. اما از بین همه حرف‌هایی که تاکنون زده است  آن یگانه تصویر از سِپتیما کلارک، اعتماد به نفس را برایم تعریف کرد پیش از اینکه حتی واژه‌اش را هم بدانم.

شاید ساده به نظر برسد، اما اعتماد‌به‌نفس چیزی است که اهمیت آن را دست‌کم می‌گیریم. به جای آنکه آن را ضروری بدانیم طوری برخورد می‌کنیم که انگار بیهوده است. ما ارزش دانش و منابع را بالاتر از چیزی که مهارت نرم اعتماد‌به‌نفس می‌پنداریم قرار می‌دهیم. اما بنا به بیشترارزیابی‌ها، بیش از هرمرحله دیگری در تاریخ ما اکنون دانش و منابع در اختیار داریم، و هنوز هم بی‌عدالتی فراوان و چالش‌ها پابرجا هستند. اگر دانش و منابع تنها چیزهایی بودند که نیاز داشتیم، هنوز اینجا نبودیم. و من معتقدم که اعتماد‌به‌نفس از اصلی‌ترین چیزهایی است که در این معادله غایب است.

من به شدت روی اعتماد‌به‌نفس حساس هستم. این مهم‌ترین سفر زندگی من بوده‌است، صادقانه بگویم هنوز هم در این سفرم. اعتماد‌به‌نفس، جرقه لازم پیش ازهرچیز دیگری است که قرار است پیش بیاید. اعتماد‌به‌نفس تفاوت بین الهام شدن یک موضوع و در واقع شروع کردنِ واقعی کار است، بین تلاش و انجام دادن تا زمانی که انجام شود. اعتماد‌به‌نفس یاری‌مان می‌کند که حتی وقتی شکست خوردیم، ادامه دهیم. نام کتاب روی این میزعسلی، «‌جهانی را آرزو می‌کنم‌» بود، و امروز من جهانی می‌بینم که در آن اعتمادبه نفس بنیادین یاری‌مان می‌کند تا آرزوهای بلند‌پروازانه خود را به واقعیت تبدیل کنیم.

این دقیقا همان جهانی است که وقتی معلم بودم می‌خواستم درکلاس خودم ایجاد کنم. مثل دنیای ناب تخیلِ ویلی وُنکا، اما آن را حکیمانه کنم. همه دانش آموزانم سیاهپوست یا تیره پوست بودند. همه آنها در شرایط کم‌درآمدی بزرگ شده بودند. بعضی از آن‌ها مهاجر بودند، بعضی از آن‌ها معلول بودند، اما همه آن‌ها آخرین افرادی بودند که این دنیا باعث می‌شد تا اعتماد‌به‌نفس داشته باشند. به همین دلیل بود که اهمیت داشت کلاس من جایی باشد که دانش‌آموزانم بتوانند نیروی اعتماد‌به‌نفس را بسازند، جایی که بتوانند یادبگیرند که هر روز با اعتماد به نفسی لازم داشته باشند تا دنیایی را که تصورش را در رویا دارند دوباره طراحی کنند. مهارت‌های دانشگاهی، بدون اعتماد‌به‌نفس استفاده از این مهارت‌ها برای بیرون رفتن و تغییر دنیا به چه کار می‌آید.

حالا وقتی است که باید درباره دو دانش‌آموزم، جمال و رجینا به شما بگویم. من اسامی آن‌ها را تغییر داده‌ام، اما داستان آن‌ها همان است که بود. جمال باهوش بود اما تمرکز نداشت. او در صندلی‌اش هنگام کارهای انفرادی وول می‌خورد، و هرگز بیش از سه یا چهار دقیقه نمی‌توانست آرام بماند. محصلی چون جمال می‌تواند آموزگاران تازه‌کار را گیج کند، زیرا آن‌ها کاملا مطمئن نیستند که چطور از بچه‌هایی مانند او حمایت کنند. من رویکردی صریح درپیش گرفتم. با جمال گفتگو کردم. اگر می‌توانست کاری متمرکز بدهد بعد می‌توانست در هرجایی از کلاس انجامش دهد، از کفپوش کلاس‌مان گرفته، از پشت میز من، تا کمدش درکلاس که معلوم شد جای مورد علاقه‌اش است. کم‌ترین موضوع مورد علاقه جمال نوشتن بود، و او هرگز نمی‌خواست آنچه را که در کلاس نوشته بود بلند بخواند، اما باز هم پیشرفت می‌کردیم. روزی، تصمیم گرفتم انتخاباتِ ریاست‌جمهوری آزمایشی سال ۲۰۰۸ را در کلاسم برگزار کنم. دانش آموزان کلاس سوم من باید تحقیق می‎‌کردند و یک نطق انتخاباتی برای کاندیدای منتخب خود می‌نوشتند: باراک اوباما، هیلاری کلینتون یا جان مک کین. افراد خیلی محبوب مشخص بودند، اما یک دانش‌آموز جان مک کین را انتخاب کرد. آن فرد جمال بود. سرانجام جمال تصمیم گرفت چیزی را بخواند که بسیار رسا در کلاس نوشته بود، و مطمئنا که جمال همه ما را با هوش خود گیج کرد. درست مانند پدر جمال، جان مک‌کین یک کهنه سرباز بود و همانطور که پدرش از او محافظت می‌کرد، جمال باور داشت که جان مک‌کین هم از کل کشور محافظت خواهد کرد. او کاندیدای انتخابی من نبود، اما مهم نبود، چون همه کلاس از تشویق منفجر شد، هلهله و کف زدنی ایستاده برای دوست شجاع‌ ما جمال که در نهایت اعتماد‌به‌نفس واقعی‌اش را برای نخستین بار در همان سال نشان داد.

و بعد رجینا را داریم. رجینا هم به همان اندازه باهوش و ولی فعال بود. کارش را حتما زودتر به پایان می‌رساند، و بعد هم مشغول پرت کردنِ حواسِ سایر شاگردان می‌شد.

راه رفتن، حرف زدن، رد وبدل کردن یادداشت‌هایی که معلم‌ها از آن متنفرند، ولی بچه‌ها عاشقشند. انگار خیلی این کار را کرده‌اید.

علی رغم آرمان‌های عالی‌ام برای کلاس درس، اغلب به طور ناگهانی به غرایز ذاتی خودم برمی‌گردم، و معمولا پذیرش را نسبت به اعتماد‌به‌نفس انتخاب می‌کنم. رجینا، یک اشکال فنی در سیستم من بود. یک معلم خوب می‌تواند سوء رفتار را اصلاح کند اما هنوز هم، قهرمانِ دانش‌آموز بماند. اما در یک روز به‌خصوص، فقط همان نحوه کنترل قدیمی‌ام را انتخاب کردم. با خشم فریاد زدم، این روش به رجینا این را انتقال نداد که دارد حواس بقیه را پرت می‌کند، بلکه این رویکرد این را به او مخابره می‌کرد که او خودش عامل حواس‌پرتی است. نوری را دیدم که از چشمانش خارج شد، نوری که برق شادی را به کلاس‌مان می‌تاباند. من آن را خاموش کردم. همه کلاس کج‌خُلق شدند، و تا آخر روز هم حالشان عوض نشد.

غالبا در مورد آن روز فکر می‌کنم، و دعا کردم که آسیبی جبران‌ناپذیر به او وارد نکرده‌باشم، چون به عنوان زنی که روزی مثل رجینا دختر کوچکی بودم، می‌دانستم که ممکن است روند از بین بردن اعتماد‌به نفس او را برای همیشه شروع کرده‌ام.

نبودِ اعتماد‌به‌نفس ما را به قهقرا می‌برد و ما را از بالا به پایین می‌کشد، و مابین طوفانی از نتوانستن‌ها و نمی‌شودها و ناممکن‌ها ما را خرد می‌کند. بدون اعتماد‌به‌نفس، گیر می‌افتیم، و وقتی گیر افتادیم، حتی نمی‌توانیم شروع کنیم. به جای آن‌ که درمسیرمان گیر بیفتیم، اعتماد به نفس باعث می‌شود که با قطعیت عمل کنیم. همه کمی متفاوت عمل می‌کنیم وقتی مطمئنیم که می‌توانیم پیروز شویم، در مقابل اگر امیدوار باشیم این کار را می‌کنیم. حالا، این می‌تواند بررسی مفیدی باشد. اگر به قدرِ کافی اعتماد به نفس ندارید می‌تواند به این دلیل باشد که باید هدف خود را اصلاح کنید. اگر بیش از حد اعتماد‌به‌نفس دارید می‌تواند به این دلیل باشد که شما در چیزی واقعی ریشه ندارید. همه افراد کمبود اعتماد به نفس ندارند. ما برای برخی افراد جامعه اعتماد به نفس پیدا کردن را آسان‌تر می‌کنیم زیرا آن‌ها متناسب با الگوی اصلی ترجیحیِ رهبری ما هستند. ما به برخی از مردم اعتماد‌به‌نفس پاداش می‌دهیم و اعتماد‌به‌نفس برخی دیگر را سرزنش می‌کنیم، و در حالی که افراد بسیاری هر روز بدون آن پرسه می‌زنند. برای برخی از ما، اعتماد‌به‌نفس انتخابی دگرگون‌کننده و انقلابی است، و این نهایت شرمساری ما خواهد بود که ببینیم بهترین ایده‌های ما تحقق نیافته‌اند و به روشن‌ترین رویاهایمان دست نیابیم به این دلیل است که فاقد موتور اعتمادبه نفس هستیم. این خطری نیست که بخواهم آن را قبول کنم.

خب پس چطور رمز اعتماد‌به‌نفس را بازکنیم؟ به عقیده من، حداقل سه چیز لازم است: اجازه، جامعه و کنجکاوی. اجازه، اعتماد به نفس را متولد می‌سازد، جامعه، آن را پرورش داده و بارور می‌کند، و کنجکاوی آن را تأیید و تصدیق می کند. در آموزش ما ضرب‌المثلی داریم، که آنچه را که نمی‌توانید ببینید، نمی‌توانید داشته باشید. وقتی دختر کوچکی بودم، نمی‌توانستم اعتماد به نفس پیدا کنم تا آنکه کسی نشانم داد.

خانواده‌ام همه چیز را از جمله کارهای عادی، مثل خرید ماشین جدید را با هم انجام می‌دادند، و هر بار که این کاررا می‌کردیم، به پدر و مادرم می‌نگریستم که دقیقا همین کار را انجام می‌دادند. ما وارد نمایندگی‌فروش می‌شدیم، و وقتی که مادرم خرید می‌کرد پدرم آنجا می‌نشست. هنگامی که مادرم اتومبیلی که دوست داشت را پیدا می‌کرد، وارد می‌شدند و با فروشنده ملاقات می‌کردند، و به ناچار هر بار فروشنده توجه خود را به پدرم معطوف می‌کرد، با این فرض که اختیار پول و در نتیجه این معامله دست اوست. آن‌ها می‌گفتند: «‌جناب کشیش پَکنِت، چطور امروز شما را به این ماشین برسانیم؟‌» پدرم هم ناگزیر به همان روش جواب می‌داد. آهسته و بی‌صدا به طرف مادرم رو‌ می‌گرداند و بعد دست‌هایش را روی زانوهایش می‌گذاشت. در دهه ۸۰، مذاکرات مالی با یک زن سیاه‌پوست می‌توانست شوک بزرگی باشد، اما هرچه بود، می‌خواستم مادرم را تماشا کنم تا آنقدر این دلالان خودرو شکنجه می‌داد تا تا آنکه ماشین را رسما مجانی به ما بدهند.

او هرگز زورکی لبخند نمی‌زد. او هرگز از عقب کشیدن نمی‌ترسید. می‌دانم که مادرم فکر می‌کرد دارد یک مینی ون معامله می‌کند، اما کاری که واقعا می‌کرد این بود که داشت به من اجازه می‌داد که با انتظارات موجود مقابله کنم و با اعتمادبه نفس مهارتم را بی‌توجه به کسانی که به من شک دارند، نشان دهم.

اعتماد‌به‌نفس برای موجودیت داشتن نیاز به اجازه دارد و اجتماع، امن‌ترین مکان برای امتحان کردن اعتماد به نفس است.

امسال به کنیا سفر کردم تا مطالبی درباره توانمند سازی زنان در بین مردم ماسایی یاد بگیرم. در آنجا گروهی از زنان جوان به نام « تیم شیرها»، در میان گروه های تکاوری کنیا اولین گروهی که تماما زن بودند را ملاقات کردم. این هشت زن جوان شجاع داشتند درنوجوانی تاریخ را رقم می‌زدند، و من خالصانه از جوان‌ترین تکاورشان پرسیدم، «‌آیا تا به حال ترسیده‌ای؟» سوگند می‌خورم که می خواهم پاسخش را روی کل بدنم خالکوبی کنم. او گفت: «‌البته که می‌ترسم اما به خواهرانم زنگ می‌زنم. آن‌ها به من یادآوری می‌کنند که ما از این مردان بهتر خواهیم بود و ما شکست نخواهیم خورد.» خلوص نیت به دنبال شکار شیرها و گرفتن شکارچیان، از توانایی ورزش‌کارانه یا حتی ایمان او سرچشمه نمی‌گرفت. اعتمادبه‌نفس او از ارتباط خواهرانه، به‌وسیله جامعه صورت گرفته بود. آنچه که او اساسا می‌گفت این بود که اگر من شک کنم من نیاز دارم تا شما آنجا باشید تا امید را به من برگردانید و به من اطمینان دوباره ببخشید.

در جامعه، من می‌توانم اعتماد به نفسم را بیایم و کنجکاوی‌تان می‌تواند آن را تایید و تصدیق کند. در ابتدای کارم، من رویداد بزرگی را رهبری کردم که دقیقا آنطور که برنامه‌ریزی شده‌بود پیش نرفت. دروغ می‌گویم، افتضاح بود. و وقتی موضوع را با مدیر مطرح کردم، فقط می‌دانستم که او می‌خواهد لیست تمام اشتباهاتی که مرتکب شده‌ام، شاید از بدو تولدم را پیدا کند. اما در عوض با سوالی شروع کرد: منظورت چه بود؟ تعجب کردم اما خیالم راحت شد. او می‌دانست که من دارم خود خوری می‌کنم، و این سوال باعث شد تا به جای آنکه به اعتماد به نفس شکننده من آسیب بزند از اشتباهم درس بگیرم. کنجکاوی باعث می‌شود که مردم مسئول یادگیری خود باشند. آن تبادل‌نظر، به من کمک کرد تا به سمت پروژه بعدی‌ام با امید به موفقیت بروم. اجازه، جامعه، کنجکاوی: همه اینها چیزهایی هستند که ما نیاز داریم تا اعتماد به نفس را پرورش دهیم، که قطعا نیاز داریم که بزرگ‌ترین چالش‌های خود را حل کنیم و جهانی بسازیم که آرزویش را داریم. جهانی که نابرابری به پایان برسد وجایی که در آن‌جا عدالت واقعی است، جهانی که در آن ما می‌توانیم در بیرون و در درون آن آزاد باشیم زیرا می‌دانیم که هیچ یک از ما آزاد نیستیم تا زمانیکه همه ما آزاد باشیم. جهانی که از اعتماد به نفس یک زن یا یک سیاه‌پوست و یا هر چیزی که غیر از الگوهای اصلی رهبری آن است، نهراسد. جهانی که می‌داند این نوع از اعتماد دقیقا همان کلیدی است که آینده‌ای که می‌خواهیم را با آن می‌گشاییم.

من به قدر کافی اعتماد‌به نفس دارم که باور داشته باشم که آن جهان به‌هر‌صورت رخ می‌دهد، و ما همان‌هایی هستیم که آن را می‌سازیم.

بسیار سپاسگزارم.

 

 

وقتی مدرسه‌ها تعطیل می‌شود!,

 

 

در ایالات متحده ، بیشتر بچه ها یک تعطیلات بسیار طولانی در تابستان دارند ، که در طی آن آنها چیزهای مهمی را که در طول سال تحصیلی آموخته اند فراموش می کنند. این “رکود تابستانی” بیشتر بچه های محلات کم درآمد را تحت تأثیر قرار می دهد و تقریباً سه ماه آنها را عقب می اندازد. همکار TED کریم ابو الناگا برای برطرف کردن این از دست دادن یادگیری برنامه ای دارد. بیاموزید که چگونه او به بچه ها کمک می کند شانس خود را برای آینده ای روشن تر بهبود بخشند.

 

دریافت آموزش دانشگاهی یک سرمایه گذاری 20 ساله است. وقتی فقیر می شوید ، به این فکر نمی کنید که پیشرفت کنید.

درعوض ، شما در حال فکر کردن به کجا می خواهید وعده غذایی بعدی خود را تهیه کنید و چگونه خانواده شما در آن ماه اجاره اجاره را پرداخت می کنند.

علاوه بر این ، به نظر می رسید پدر و مادرم و والدین دوستانم فقط در رانندگی تاکسی خوب عمل می کنند و به عنوان سرایدار کار می کنند.

وقتی نوجوان بودم وقتی فهمیدم که نمی خواهم آن کارها را انجام دهم.

در آن زمان ، من دو سوم راه را از طریق تحصیلاتم گذراندم و تقریباً دیر شده بود که مسائل را دور بزنم.

وقتی فقیر می شوید ، می خواهید ثروتمند شوید.

من توسط یک مادر مجرد به کمک دولت در کوئینز ، نیویورک پرورش یافته ام. به دلیل رشد کم درآمد ، من و خواهر و برادرهایم به برخی از مدارس دولتی پرمشغله نیویورک رفتیم. من در کلاس هفتم بیش از 60 غیبت داشتم ، زیرا احساس نمی کردم به کلاس بروم.

دبیرستان من میزان فارغ التحصیلی 55 درصد و حتی بدتر از آن ، فقط 20 درصد بچه هایی که فارغ التحصیل شده بودند آماده دانشگاه بودند.

وقتی واقعاً آن را به دانشگاه بردم ، به دوستانم برنان گفتم که چگونه معلمان ما همیشه از ما می خواستند که اگر به دانشگاه می رفتیم دست خود را بالا ببریم.

وقتی برنان گفت: “کریم ، من قبلاً هرگز از آن سؤال پرسیده نشده بودم.” همیشه این بود که “شما به کدام دانشکده می روید؟” درست نحوه بیان این سوال باعث می شود که وی نتواند به دانشگاه برود.

 

امروزه یک سؤال متفاوت از من پرسیده می شود. “چگونه توانستید ؟” سالها می گفتم خوش شانس هستم ، اما این فقط شانس نیست. وقتی من و برادر بزرگترم در همان زمان از دبیرستان فارغ التحصیل شدیم و او بعداً از یک کالج دو ساله کنار رفت ، من می خواستم بفهمم چرا وی کنار رفت و من ادامه تحصیل دادم.

مدتی نگذشت که من به عنوان یک محقق تحقیقاتی ریاست جمهوری به کورنل آمدم که من درباره پیامدهای بسیار واقعی تحصیل در مورد رشد یک مادر مجرد در کمک های دولت و حضور در مدارسی که من انجام دادم ، آموختم.

این زمانی است که مسیر برادر بزرگترم برای من کاملاً معنادار شد.

 

من همچنین آموخته ام که تحسین برانگیزترین اصلاح طلبان آموزش و پرورش ، افرادی مانند آرن دانکن ، وزیر پیشین آموزش و پرورش ایالات متحده ، یا وندی کوپ ، بنیانگذار Teach For America ، هرگز در یک مدرسه دولتی داخلی مانند من شرکت نکرده بودند.

بنابراین بسیاری از اصلاحات در آموزش و پرورش با رویکردی دلسوزانه هدایت می شود ، جایی که مردم می گویند “بیا برویم و به این بچه های فقیر شهر داخلی یا این بچه های فقیر سیاه و لاتین کمک کنیم” و به جای یک رویکرد همدلانه ، جایی که شخصی مثل من است ، که در این محیط بزرگ شده بود ، می تواند بگوید ، “من عیب هایی را که با شما روبرو هستم می دانم و می خواهم به شما کمک کنم تا بر آنها غلبه کنید.”

 

 

امروز وقتی در مورد چگونگی ساختن این سؤال سؤال می کنم ، ابراز می کنم که یکی از بزرگترین دلایل این است که شرمنده ی درخواست کمک نبودم. در یک طبقه متوسط ​​معمولی یا خانواده مرفه ، اگر کودک در حال مشاجره باشد ، این احتمال وجود دارد که یک پدر و مادر یا معلم حتی اگر درخواست کمک نکنند ، به نجات خود بیایند.

با این حال ، اگر آن کودک در حال رشد است و فقیر نیست و از آنها درخواست کمک نمی کند ، احتمال این وجود دارد که هیچ کس به آنها کمک نکند. در واقع هیچ شبکه ایمنی اجتماعی در دسترس نیست.

 

 

بنابراین هفت سال پیش ، من شروع به اصلاح سیستم آموزش عمومی خود کردم که از منظر دست اول من شکل گرفته است. و من با مدرسه تابستانی شروع کردم.

تحقیقات به ما می گویند که دو سوم شکاف دستاورد ، که تفاوت در دستیابی آموزشی بین بچه های ثروتمند و بچه های فقیر یا بچه های سیاه و سفید و سفیدپوستان است ، می تواند مستقیماً به از دست دادن یادگیری تابستان نسبت داده شود.

در محله های کم درآمد ، بچه ها تقریباً سه ماه آنچه را که در طول سال تحصیلی آموخته اند بیش از تابستان فراموش می کنند.

آنها در پاییز به مدرسه بر می گردند و معلمان آنها دو ماه دیگر را صرف یادآوری مطالب قدیمی می کنند. این پنج ماه است سال تحصیلی در ایالات متحده فقط 10 ماه است.

اگر بچه ها هر سال پنج ماه یادگیری را از دست می دهند ، این نیمی از آموزش آنها است. نیم.

 

اگر بچه ها بیش از تابستان در مدرسه بودند ، پس نمی توانستند عقب بمانند ، اما مدرسه سنتی تابستانی بسیار ضعیف طراحی شده است. برای بچه ها این احساس تنبیه است ، و برای معلمان مانند کودک نگه داشتن است. اما چگونه می توان انتظار داشت که وقتی سال تحصیلی آخرین هفته ژوئن پایان می یابد و بعد از آن مدرسه تابستان فقط یک هفته بعد شروع می شود ، مدیران می توانند یک برنامه تابستانی مؤثر را اجرا کنند؟

زمان کافی برای یافتن افراد مناسب ، مرتب سازی بر روی تدارکات و طراحی یک برنامه درسی جذاب که بچه ها و معلمان را هیجان زده می کند کافی نیست.

اما اگر برنامه ای را در طول تابستان ایجاد کنیم که به معلمان به عنوان مربیان آموزش قدرت دهد تا مربیان مشتاق را توسعه دهند؟

چه می شود اگر ما به عنوان المثنی برای کمک به بچه ها بتوانیم الگوی های آموزش دیده دانشگاهی را به آنها کمک کنیم تا بچه ها بتوانند آرزوهای دانشگاه خود را تحقق بخشند؟

چه می شود اگر فرزندان پرمصرف را به عنوان مربی توانائی آموزش دادن به همسالان جوان خود و الهام بخشیدن از آنها برای سرمایه گذاری در آموزش خود را فراهم سازد؟

چه می شود اگر همه بچه ها را به عنوان دانشمند توانمند کنیم ، از آنها سؤال کردیم که چه کالج هایی می خواهند به آنجا بروند ، یک مدرسه تابستانی را که می خواهند در آن شرکت کنند ، طراحی کردیم تا از بین رفتن یادگیری تابستان را به طور کامل از بین ببرد و دو سوم از شکاف دستاورد را ببندد؟

تابستان امسال ، تیم من به بیش از 4000 کودک کم درآمد خدمت کرده ، بیش از 300 معلم مشتاق را آموزش داده و بیش از 1000 شغل فصلی را در برخی از مناطق محروم شهر نیویورک ایجاد کرده است.

و بچه های ما موفق هستند. دو سال ارزیابی مستقل به ما می گوید که بچه های ما فقدان یادگیری تابستان را از بین می برند و رشد یک ماه در ریاضی و دو ماه خواندن را انجام می دهند. بنابراین به جای بازگشت به مدرسه در پاییز سه ماه به عقب ، آنها اکنون چهار ماه در ریاضی و پنج ماه دیگر در خواندن به عقب برمی گردند.

 

ده سال پیش ، اگر به من می گفتید که می خواهم در 10 درصد برتر کلاسم از یک موسسه Ivy League فارغ التحصیل شوم و فرصتی برای درست کردن دو ماه از سال تقویمی دارم که می توانم بر روی سیستم آموزش عمومی خود بکشم. ، من می گفتم ، “نه ، به هیچ وجه”. نکته جالب تر این است که اگر فقط با طراحی مجدد دو ماه بتوانیم از پنج ماه وقت گمشده جلوگیری کنیم ، امکاناتی را تصور کنیم که بتوانیم با مقابله با بقیه سال تقویم ، آن را باز کنیم.

 

 

 

 

 

 

کسب و کار 100 ساله,

مارتین ریوز:

چگونه شغلی ایجاد کنیم که 100 سال به طول انجامد؟

تصور کنید یک طراحِ محصول هستید. و یک محصول را طراحی کرده اید، یک نوع محصول جدید، به نام سیستم ایمنی انسان. و می‌خواهید این محصول را به یک مدیر شکاک و به شدت حساس معرفی کنید. اسمش را می گذاریم “باب” فکر کنم همه ما حداقل یک باب می‌شناسیم، نه؟ چطور پیش می رود؟

باب، من یک ایده فوق العاده درباره یک نوع محصول کاملا جدید در زمینه سلامت شخصی دارم. اسمش سیستم ایمنی انسان است. می‌توانم از چهره ات بخوانم که با آن مشکلاتی داری.

نگران نباش. می دانم خیلی پیچیده است. نمی‌خواهم تو را وارد جزئیات خسته کننده کنم، فقط می‌خواهم بعضی ویژگی‌های شگفت انگیز این محصول را برایت بگویم. اول از همه، با زکاوت از فراوانی استفاده می کند. او میلیون‌ها نسخه از هر جزء سازنده دارد

(مثل: لوکوسیت ها یا گلبول های سفید خون) قبل از اینکه واقعا مورد نیاز باشند، تا سپر عظیمی درمقابل رویدادهای غیرمنتظره باشد. و هوشمندانه “تنوع” را نه تنها با داشتن لکوسیتها بلکه با سلول های B و T، سلول های کشنده طبیعی، آنتی بادی ها به عنوان یک اهرم کمکی به کار میبرد. اجزای سازنده خیلی هم اهمیتی ندارند، اهمیت آنها در با هم بودن است، تنوع رویکردهای مختلف تقریبا از پس هر چیزی که تکامل بر سر راه ما قرار داده برمی آید. و طراحی کاملا بخش – بخش است.

شما یک حفاظ سطحی پوست انسانی دارید، یک سیستم ایمنی درونی دارید که بسیار سریع واکنش می دهد، و درنهایت دارای یک سیستم ایمنی بسیار پیشرفته با قابلیت تطابق هستید. نکته اینجاست که اگر یک سیستم از کار بیفتد، دیگری می تواند کار آن را برعهده گیرد، این یعنی سیستمی که واقعا از اشتباه محفوظ است.

 

 

باب می دانم که حوصله ات دارد سر میرود، اما گوش کن چون این جالب ترین ویژگی محصول است، این محصول کاملا تطابق پذیر است. توانایی این را دارد که آنتی بادی های نشان دار بسازد آن هم برای تهدیداتی که هرگز قبلا اتفاق نیفتاده! و این کار را با احتیاطی باورنکردنی انجام می دهد. هر تهدید کوچکی را شناسایی میکند، و به آن واکنش نشان می دهد. تازه، برای اطمینان هر تهدیدی را از گذشته به خاطر می آورد، چون ممکن است دوباره با آنها مواجه شود.

چیزی که امروز معرفی می کنم، در واقع یک محصول تنها نیست. این محصول در سیستم بزرگتری به نام بدن انسان تعبیه شده است، و در هماهنگی کامل با آن سیستم کار می کند، تا بتواند این سطح بی نظیر از حفاظت زیستی را فراهم کند. خب باب، صادقانه بگو، نظرت در مورد محصول من چیست؟

 

 

و باب ممکن است بگوید: من واقعا تلاش و پشتکارت را برای معرفی محصول تحسین می کنم، و …. و …. و…..

 

 

اما صادقانه بگویم، این کاملا مزخرف است. به نظر می آید منظورت این است که ویژگی اصلی محصول تو ناکارآمدی و پیچیدگی آن است. به تو قانون ۸۰-۲۰ را یاد نداده اند؟ تازه، تو می گویی این محصول مثل یک مخزن ایزوله است. بیش از حد واکنش می دهد، بدون اهمیت به نتیجه کارها، عمل می کند. و درواقع برای منفعت شخص دیگری طراحی شده است. متاسفم که این را می گویم، ولی فکر نمی کنم موفق باشد.

 

 

اگر فلسفه بافی باب را قبول کنیم، به نظرم به سیستم ایمنی کارآمد تری خواهیم رسید و کارآمدی همیشه در کوتاه مدت مهم است. پیچیدگی کمتر، کارآمدی بیشتر، پول و ارزش بیشتر. چه کسی اینها را دوست ندارد؟ متاسفانه، یک مشکل کوچک وجود دارد، و آن این که کاربر این سیستم، من یا شما، احتمالا طی یک هفته از زمستان بعدی، وقتی با رده جدیدی از ویروس آنفولانزا رو به رو شویم، خواهیم مرد.

 

 

اولین باری که به ریست شناسی و تجارت و عمر طولانی و تاب آوری علاقه مند شدم زمانی بود که مدیرعامل یک شرکت فناوری بین المللی سوال عجیبی از من پرسید سوال این بود: چه کار باید بکنیم تا شرکتمان ۱۰۰ سال عمر کند؟ یک سوال ظاهرا ساده ولی در واقع، کمی مکارانه تر از آنچه فکر می کنید، چون الان یک شرکت متوسط دولتی آمریکایی می تواند یک طول عمر ۳۰ ساله را انتظار داشته باشد. این کمتر از نصف عمری است که کارمندان آن انتظار دارند از آن بهره مند شوند.

 

 

حالا، اگر شما مدیرعامل چنین شرکتی بودید، زیر فشار سرمایه گذاران و تغییرات قرار داشتید شاید می بخشیدیمتان که حتی ککتان هم برای آنچه طی ۳۰ سال اتفاق می افتد نگزد. کاما نکته ای اینجا هست که نباید بگذارد خواب به چشمتان بیاید احتمال اینکه شرکت شما ممکن است ۵ سال بعد دیگر وجود نداشته باشد الان به طور متوسط به رقم باورنکردنی ۳۲ درصد رسیده. این یعنی یک سوم احتمال دارد شرکت شما تنها طی ۵ سال به فروش برود یا شکست بخورد.

 

 

برگردیم به سوال مدیرعامل فناوری مان. طبیعت بهترین معلم است، چون در کار مرگ و زندگی برای مدتی خیلی بیشتر از هر شرکت دیگر بوده است؟ من به عنوان یک زیست شناس سابق، تصمیم گرفتم فوری به یک زیست شناس واقعی زنگ بزنم، یعنی دوستم سیمون لوین.

استاد زیست و ریاضی در دانشگاه پرینستون. ما با هم نگاهی به چند سیستم زیستی داشتیم، از جنگلهای پرباران گرمسیری گرفته تا جنگلهای مصنوعی و مکانهای پرورش ماهی ما از خودمان پرسیدیم: چه چیز باعث بقا و دوام این سیستمها می شود؟

 

 

و دریافتیم همان شش اصلی که در مورد سیستم ایمنی معجزه آسای انسان وجود دارد عملا بارها و بارها خود را نشان می دهد از فراوانی گرفته تا وابستگی به محیط. در واقع ما این اصول را نه تنها در سیستمهای پایای زیستی بلکه از جمله خصوصیات سیستمهای اجتماعی پایا هم دیدیم.

مثل امپراطوری رم و کلیسای کاتولیک چه باور کنید چه نکنید. ما تا حوزه کسب و کار هم پیش رفتیم و دریافتیم همین خصوصیات در کسب و کارهایی که عمر طولانی داشتند نیز وجود دارد. و نبود آنها را در کسب و کارهایی دیدیم که عمر کوتاهی داشتند.

 

 

بیایید اول ببینیم وقتی سیستم ایمنی یک شرکت از بین می رود چه می شود. این ساختمان زیبا بخشی از مجموعه معابد شیتانوجی است در شهر اوساکای ژاپن. در واقع این یکی از قدیمی ترین معابد ژاپن است این معبد توسط یک صنعتگر کره ای ساخته شد چون در آن زمان ژاپن هنوز در کار ساخت معبد نبود.

و این صنعتگر کره ای تا تاسیس یک شرکت ساخت معبد پیش رفت. شگفتا که شرکت او به نام کنگو گومی هنوز بعد از ۱۴۲۸ سال پابرجا بود. در واقع شرکت او قدیمی ترین شرکت فعال در تمام دنیا شد.

 

 

الان وضعیت کنگو گومی چطور است؟ متاسفانه زیاد جالب نیست. این شرکت در دوران اقتصاد حبابی ژاپن وام سنگینی گرفت تا روی املاک سرمایه گذاری کند. و وقتی حبابها فرو ریخت نتوانست وام را پس بدهد. ورشکست شد و توسط یک شرکت ساخت و ساز عمده خریداری شد.

غم انگیز است که پس از ۴۰ نسل نظارت و مباشرت توسط خانواده کنگو کنگو گومی با یک خطای چشمگیر در بکارگیری اصل احتیاط از پا درآمد.

 

 

صحبت از شکست شرکتها شد: همه با با جریان شکست شرکت کداک آشناییم. شرکتی که در سال ۲۰۱۲ اعلام ورشکستگی کرد. با این حال سوال جالبتر این است: چرا فوجی فیلم — با همان محصول و همان فشارها از جانب فناوری دیجیتال– توانست باقی بماند و به رشدش ادامه دهد؟

 

 

فوجی فیلم از توانایی‌اش در زمینه شیمی علم مواد و نور برای تنوع در چند زمینه برای تولید از لوازم آرایشی گرفته تا دارو و سیستم های پزشکی و مواد زیستی بکار گرفت. بعضی از این تلاشها شکست خورد. اما درمجموع توانست سازگاری موفقی داشته باشد تا باقی بماند و شکوفا شود.

همانطور که آقای کوموری مدیرعامل آن می گوید: این استراتژی به این دلیل موفق شد که ظرفیت بیشتری نسبت به رقبایش داشت. البته منظورش این بود که آنها توانستند گزینه‌های بیشتری نسبت به رقبایشان تولید کنند. فوجی فیلم به این دلیل باقی ماند که اصل احتیاط تنوع و سازگاری را بکار بست.

 

 

یک آتش سوزی فاجعه آمیز کارخانه مثل اینکه می بینیم در یک غروب تنها کارخانه تولید شیر ترمز خودروی تویوتا را تماما سوزاند یعنی شدیدترین آزمون استقامت. تولید خودرو به ناگهان متوفق شد. پس چطور تویوتا توانست دوباره خودرو تولید کند؟ می توانید تصور کنید چقدر طول کشید؟ فقط پنج روز.

از نداشتن هیچگونه شیر ترمز تا جبران کامل طی پنج روز. چطور ممکن است؟ تویوتا شبکه تامین کننده هایش را طوری سازمان داد که می توانست خیلی سریع و راحت با همه تامین کننده ها کار کند تا هدف تولید را تغییر دهد، نبود ظرفیت تولید شیر ترمز را پر کند و دوباره تولید خودرو را راه بیندازد. تویوتا اصل تغییرپذیری شبکه تامین کننده وابستگی به یک سیستم منسجم و فراوانی کارکردی را بکار بست تا بتواند ظرفیت فعلی را به شکلی ملایم تغییر جهت بدهد.

 

 

خوشبختانه الان به ندرت شرکتها با آتش سوزی از بین می روند. اما هر روز در روزنامه ها می خوانیم که شرکتهایی با هجوم فناوری از پا در می آیند. پس چطور اسیلور، غول اپتیک مصرف کننده، می تواند از نابودی توسط فناوری دوری کند و حتی از آن سود ببرد؟ بله، هجوم فناوری نه تنها در حوزه نرم افزار و الکترونیک اتفاق بزرگی است. الیسور به دقت محیط رقابتی را بررسی می کند تا هجوم احتمالی فناوری را پیدا کند. او آن فناوریها را خیلی زود به کار می گیرد، پیش از اینکه گران شوند یا رقبا دور و بر آنها پیدایشان شود. و بعد، خودش آن فناوریها را توسعه می دهد.

حتی با وجود خطر شکست. یا خطر نابودی خود. الیسور در این بازی جلوتر از همه است و بیش از ۴۰ سال است که عملکرد خیره کننده ای از خود نشان می دهد، با استفاده از اصول احتیاط و سازگاری

 

 

خب،شاید فکر کنید اگر این اصول اینقدر قدرتمندند، چرا در کسب و کارها رایج نیستند؟ چرا هرروز این کلمات را به کار نمی بریم؟ خب، تغییر باید اول از ذهن آغاز شود. اگر به موضوع قانع کردن باب برای بکارگیری این اصول برگردیم که زیربنای معجزه سیستم ایمنی انسان بودند، اول باید فکرمان را درباره کسب و کار عوض کنیم. الان معمولا وقتی به کسب و کار فکر می کنیم، چیزی بکار می بریم که من اسمش را “تفکر مکانیکی” گذاشتم هدف تعیین می کنیم، مشکلات را تحلیل می کنیم، برنامه می‌ریزیم و به آن پایبند می مانیم، و بیش از هر چیز دیگری روی کارامدی و عملکرد کوتاه مدت تاکید داریم حرف را اشتباه برداشت نکنید این یک راه به شدت کاربردی و موثر برای چالشهای نسبتا ساده است در محیطهای نسبتا ثابت.

این روشی است که باب — و احتمالا خیلی از ما، از جمله خودم — بیشتر مسائل کاری روزانه مان را با آن حل می کنیم. در واقع این یک مدل ذهنی بسیار خوب برای کسب و کار بود– به طور کلی– تا حدود اواسط دهه ۱۹۸۰، وقتی پیوند جهانی شدن و تحول فناوری و ارتباطات راه دور کسب و کار را بسیار پویاتر و پیش بینی ناپذیرتر کرد.

اما آن شرایط پویاتر و پیش بینی ناپذیرتری که هر روز بیشتر با آن روبرو هستیم چه؟ به نظر من علاوه بر تفکر مکانیکی ما الان باید هنر تفکر زیستی را کسب کنیم که در شش اصل ما نهفته است.

به عبارت دیگر، ما باید ملایم تر و ظریف تر فکر کنیم درباره اینکه چه وقت و چطور میتوانیم شرایط پیچیده و پیش بینی ناپذیر را، شکل دهیم، نه کنترل کنیم. مثل تفاوت بین پرت کردن یک توپ و آزاد کردن یک پرنده است. توپ در یک خط مستقیم می رود، احتمالا به سمت نقطه ای که می خواستیم، ولی پرنده قطعا اینطور نمی رود.

 

 

خب، نظرتان چیست؟ کمی غیرکاربردی به نظر می رسد، شاید زیادی نظری است. اصلا. هر شرکت کوچک کارآفرینی به طور طبیعی به صورت زیستی فکر و عمل می کند. چرا؟ چون منابع لازم را برای شکل دادن زوری به محیط در اختیار ندارد. او مقیاسی برای جلوگیری از تغییر ندارد و همیشه به شانس اندک یک استارت آپ برای ادامه حیات فکر می کند.

نکته اش اینجاست که هر شرکت بزرگی اول یک شرکت کارآفرین کوچک بوده اما در طول مسیر خیلی از این شرکتها توانایی تفکر و عمل زیستی را از دست داده اند آنها باید توانایی تفکر زیستی را دوباره بدست آورند تا بتوانند در محیط امروز بمانند و رشد کنند.

 

 

بیایید از تفکر صرف درباره عملکرد کوتاه مدت دست برداریم هر شرکتی که من می شناسم وقت زیادی را صرف تفکر درباره مساله استراتژی اصلی می کند: بازی رقابتی ما چقدر خوب است؟ بعلاوه، بیایید دومین سوال زیستی را هم که به همان اندازه مهم است، در نظر بگیریم: این بازی تا کی طول می کشد؟

 

 

خلاصه :
اگر می خواهید شرکتی بسازید که دوام داشته باشد ، شاید مکانی بهتر از سیستم ایمنی بدن خود به دنبال الهام نباشد. به عنوان استراتژیست مارتین ریوز به عنوان وی با آمارهای شگفت انگیز در مورد کوچک شدن طول عمر شرکت ها به اشتراک بگذارید و توضیح می دهد که چگونه مدیران می توانند شش اصل را از موجودات زنده برای ایجاد مشاغل انعطاف پذیر که در مقابل تغییر و شکوفایی استفاده می کنند ، استفاده کنند.

 

 

یک سوال :
نظرت راجب یک شغل 100 ساله چیه؟
برای ما کانت کنید.
😃 اینستاگرام kelidemodir @
این پست را برای والدین یک نوجوان به اشتراک بگذارید.
لطفا پستها را برای والدین یک نوجوان به اشتراک بگذارید .

JAck Andraka
تست امیدوار کننده، از یک نوجوان,

دو رفيق خوب نوجوان

١٠٠ درصد شانس زنده ماندن

 نانو لوله‌‌هاى كربنى

نكته مهم

دنبال آزمايشگاه برم

يك عموى اضافه

خبر مهم:کارآفرینی را میتوان آموزش دید. در دوره نوجوان کارآفرین، به نوجوانان گروه سنی ۱۰ تا ۱۸ سال در دو گروه مختلف، مهارتهای کارآفرینی را آموزش میدهیم، به طوری که در انتهای دوره نوجوانان بتوانند کسب و کار مستقل راه اندازی کنند و به درآمد برسند. البته که رسیدن به درآمد یکی از اهداف فرعی این دوره است و هدف اصلی ما این است که بتوانیم نگاه کارآفرینانه را به نوجوانان آموزش دهیم و دیدگاه کارمندی را به دیدگاه کارآفرینی تغییر دهیم.
گزارش دوره نوجوان کارآفرین 1,

مامعتقدیم بهترین زمان یادگیری تفکر کارآفرینی در نوجوانی است و به همین دلیل با استفاده از بهترین منابع و روش‌های روز دنیا ( خلق مدل جدید آموزش کارآفرینی به نوجوانان IBSE ) توانستیم به بهترین نتایج برسیم.

درصدد هستیم تا دوره نوجوان کارآفرین را برای همه نوجوانان برگزار کنیم تا در آینده ای نه چندان دور نوجوانان ما به صاحبان کسب و کار و انسان‌هایی اثرگذار تبدیل شوند.

تیم کلید مدیر به همراه اساتید حرفه ای در کنار نوجوانان است تا بتوانند بهترین نتایج را خلق کنند.

شعار ما ” حرکت کن و تو دنیا را بساز” می باشد

 

پاول تسنر
خواستم کسب و کار خودم را داشته باشم,

 

 

در این ویدئو،صحبت های پاول تاسنر، کارآفرین دوستدار طبیعت، درباره راه‌اندازی کسب و کار مستقل ، مشاهده می کنید.
ما درصدد هستیم تا دوره نوجوان کارآفرین را برای همه نوجوانان برگزار کنیم تا در آینده ای نه چندان دور نوجوانان ما به صاحبان کسب و کار و انسان‌هایی اثرگذار تبدیل شوند.

تیم کلید مدیر به همراه اساتید حرفه ای در کنار نوجوانان است تا بتوانند بهترین نتایج را خلق کنند.
www.kelidemodir.com

به اندازه نیازت پول در نیار!
به اندازه نیازت پول در نیار !,

 

 

اسلام بیشتر از هر دینی به اهمیت کار کردن و پول درآوردن اشاره کرده است.
درک درست این قضیه باعث شده جهان‌بینی ما عوض بشه و بتونیم با دید بازتری به دنیا و اسلام نگاه کنیم.
مسلمونی که پول در نیاره و محتاج بقیه باشه عملا فرد مفید و تاثیرگذاری نیست.